
نمايشگاه كاريكاتور و تصويرسازي "سشوار براي خنده"
از ۳۰ آبان تا ۵ آذر
مكان آباده:نگارخانه فرش(شركت فرش سابق)
منتظر حضور خوبتون هستم...
::مجتبي::

نمايشگاه كاريكاتور و تصويرسازي "سشوار براي خنده"
از ۳۰ آبان تا ۵ آذر
مكان آباده:نگارخانه فرش(شركت فرش سابق)
منتظر حضور خوبتون هستم...
::مجتبي::

يا لطيف...
سلام بر دوستان و آشنايانو اينا.. اينقد سرم شولوغ پولوغ بود كه 3-4 ماه آپ نكردم!.
تو اين چن ماه چنتا تصوير سازي از خودم در كردم كه ميزارم تا شما هم ببينيدو از خودتون نظر در كنيد.
در بين اين كارايي كه ميبينيد يه خاطره براتان تعريف ميكنم كه ببينيم چطورين خوشين سلامتين در سلامتي كامل بسر ميبرين هو!
اين داستان به صورت نظم در اومده كه از خودم در وكردم بيس تومن وَشد!
خودتون يه ديگه يه آهنگي ريتمي به اين شعرا بدين و بخونين!
-----------------------
يه روزي در زماني، كه ما ميرفتيم پيش دبستاني ، معلم داشتيم با كت و شلواري!
منو اصغر دماغو آن شر لي سوار فرقون ميشديم با چكمه هايي!
آخ كجايي!
اي جواني!
....
هركي اين داستانا رو ميخوانه،
قرص ضــد تهــوو را بــــخــــواره!
"اين په بالايي رو ميبينيد رو برا بازييي كه تو سايت نگار خونه راه انداخته بوديم كار كرده بودم..."
تو كلاس با آآآآن شر لي، نشسته بوديم كه يه هو خان خنگي" اصغر دماغ"
با يه سيـــــبيــــــل مص نوعــــي وارد كلاس شد بـــــــــــــد جـــــــــــــــوري!.
همون موقع هم معلم كوتولَمون
وارد كلاس شـــــــــد دوون دوون
و دَم در، پاش رفت رو بند كفشش
محكم با بيـــــــــنيو لبو لوچـــــــش
اومد رو زميـن و پوزش اومد كش!

"اين بالايي رو با فوتوشاپ كار كردم..."
...خلااصه چـــشمتون روز بد نبيـــــنه ه ه ه ...
دندوناش رفت تو لباااااش ،رنگش پريده ه ه ...!
عينكش صورتشو پااااره كـــــــرد ...
زميـــن فك و بينيشو مچاله كرد!
همه از خودمون احسا سات در وَ كرديم ...
گريه هاي مصنوعي از چشـــم وَ كرديم!
"اين بالايي ماله بازي نگار خونس كه موضوعش پشه بود"
ناظـــــــــــــم دوان دوان اومـــد تـــــو كــــــــلاس
كه يه هوگير كرد به بند كفش معلم،با پا هاش!!
با پيشونيش اومد رو زميــــــــــــــــــن ناظم
دسته ي عينك معلم رفت تو بينيه سالم!
كه باعث شد دسته ي عينكه تو بينيش
بشكنه و خون بپاشه بيرون تا مو ببينيم!
و نا ظم هي تكون تكـــون ميخوره!
ما گفتيم اين كارا بي خـــــــوده!
...اصغر دماغ اين وسط فكر درميكُنه
كه ناظم داره جون ميكَنه جان در ميكُنه!

"اين كار بالايي هم برا بازيه توي نگارخونه كار كرده بودم"
يه صندلي برداشت محكم كوبيد رو كلش
كه اومد جلوي چشماش خانم مهـــوَش!
كه چشمتون روز بد نبينه ه ه ه...
كسي مثل ماها اين صحنه نديده ه ه!
صورتش اعلاميه شد به روي زمين...
خون از پشت سرش بشد رنگين!

"اين بالايي كه ميبينيد همون پشه بازي هست!"
تا معلم اومد پاشــــه از روي زمــمين
و بگيره اصغرو بزنه يك مشت سنگين
مدير مدرســـــــه پريـــــــــــــــــــد تو كلاس
اين دفه به بند كفش گير نكرد به پا هاش!
اما طوري شده كه ديد روي باباش!
"اين بالايي رو كه نظاره ميكنيم رو با پاستل گچي و مداد رنگي كار كردم"
يعني پاش روي خــــــــــــــون هـــــاي رو زميــــــــــــــن
ليز خورد و با پشت سرش شتاب گرفت به روي زمين!
تو ايـــن لحـــظـــــه كه داشـــــت ميـــــــــــومد رو زمــــيـــــــــن!!
دوربين مثل فيلم ماتريكس 360 درجه دورش چرخ زد همـمين!!!!
اين قسمت بايد دكلمه خونده شه!!(آن شرلي هم كه براي رنگ كردن موهاي قرمزش احساسات نشون ميداد دويد طرفه خونها و مشت مشت كلشو با خون ميشست كه موهاش رنگ خودشو حفظ كنه!)
"اين بالايي ه بازي مگس!"
اصغر دماغ و آن شر لي اومدن سر جاشون نشستن
كيفـــــــــــــــــــــو دفترو بارشـــونو تو بقچه بســــــتن!
مبصر كلاس از خوااااب بيدار
شدو ديد معلم اومده داخل كلاااااس از جااااااش پاشــــودو گفت برپاااااا!
بچه ها ريختن رو سرشو گرفتن از كتك ســــــيرش كردن!
با ملايمت بهش گفتن خفه شو مگه نميبيني معلم خوابه مر تيكه ي احـــــمق!
بعد براي همدردي با خونواده هاشون سرود"ميرن آدمااا هاها ها آ...از اونا فقط....)رو ذكر كرديـــم!
و سر هامونو با تـــــــــــــــــــيشه خــــــــــــوردو له كــــــــــــــــــرديم!!
قصه ي بي مزه ي ما به ســــر رسيد كلاغه
به دَم خونش رسيد ولي زير ماشين له شد!...نرســـيد!

"اين بالايي كه ميبينيد روش جديدي از تصوير سازيه كه از خودم در كردم! ديگه دوراشون قلم گيري نشده! و با فلش هم كار كردم!"
--------------------------------------------
امسال واقعا سال توپيه!(همين طوري گفتم دور هم باشيم!)
اين كاريكاتور زيري كه ميبينيد يكي از كاراي نمايشگاه چهارممونه تو اصفهان...
نظرتونو بگيد را جبش...كلا با كامپيوتر كار شده...
تو اين وبلاگ مياين فقط انتقاد كنيدو پيشنهاد بدين...
قول ميدم تند تند آپ كنم!
مرسي و ممنونم از همتون همتونو به خداي مهربون ميسپارم...
خدانگهدار...
::مجتبي::
